آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

ده ماه گذشت

1393/10/28 12:32
نویسنده : مامان
1,051 بازدید
اشتراک گذاری

آرش پسر گلم روز به روز داری بزرگتر میشی مامان.کارات جالب شدن.

تو این ماهی که گذشت کارای جدیدی زیادی یاد گرفتی.

یاد گرفتی بدون کمک ما رو پات وایسی.البته با کمک یه وسیله که کمی ارتفاع داشته باشه.از اونجا که به وسایل خونه علاقه داری،اولین بار دستتو به قابلمه گرفتی و چند ثانیه روی پاهات وایسادی.خیلی جالب سعی میکنی تعادل بگیری.

اولین بار سه شنبه شونزده دی ماه بود که وایسادی.کلی برات ذوق کردیم.برای خودتم جالب بود.طوری که هر بار وایمیسادی تعادلتو حفظ میکردی بعد به تک تکمون نگاه میکردی و لبخند میزدی.ما هم دست و جیغ و هورا.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

متاسفانه ظهر همون روز با صورت خوردی به پایه میز و صورتت قرمز شد.کلی گریه کردی.بمیرم مامانی لپت کبود شد.برات یخ گذاشتم روش خیلی بهتر شد.یه کوچولو از کبودیش موند.

متاسفانه همون روز برای سومین بار تو دو ماه گذشته سرما خوردی.نمیدونم چرا اینقد سرما میخوری.سوال

روز بعد خواستم ببرمت دکتر که رفتیم خونه بابای بابایی.دیگه نشد بریم.روز بعدش بردمت دکتر.وقتی سرما میخوری اشتهاتم از دست میدی.هیچی نمیخوری.دکتر گفن باید آمپول بزنی.گلو و گوشت کمی عفونت داشت.دو تا آمپول بتامتازون برات نوشت.

اولین آمپولتو پنج شنبه غروب هیجده دی ماه زدی.تو بغلم گرفتم.تا برات زدش جیغ زدی و کلی گریه کردی.وای چقد سخت بود آرشم.بردمت خونه بهتر شدی.سر حال ترم شدی.شروع کردی بازی کردن.غذا هم خوردی.بابایی ازم تشکر کرد که به اصرار من بردیمت دکتر.خندونکولی تا مدتها بدجور سرفه میزدی.Smiley بمیرم که هر کی میبیندت میگه آرش چرا اینقد لاغر شده.

منم سرما خوردم.

جمعه برگشتیم خونه.آخرای شب بود که دوباره رو پاهات وایسادی و یه قدم سمت بابایی برداشتی و خودتو انداختی تو بغلش.اولین قدمت رو جمعه شب نوزده دی ماه برداشتی.الهی مامان قربونت بره که کلی ذوقیدیم برات.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

الانا دیگه سعی میکنی راه بری.تا حالا تونستی چند قدمی برداری بعد افتادی زمین.

تو همین ماهی که گذشت چند بارم سعی کردی بری بالای مبل.یه پاتو میبردی بالا،ولی پات سر میخورد و نمیتونستی خودتو بالا بکشی.دیگه هم سراغش نرفتی.

دستتو به مبل میگرفتی و طول مبلو میرفتی.الان دیگه قشنگ این کارو میکنی.دختر داییم طناز رو مبل میدوه و جیغ و داد و خنده،شما هم به دنبالش از این سر مبل به اون سر مبل تند تند میری و جیغ و داد و خنده.

خیلی علاقه داری یه چیزی مثل موبایل،گوشی تلفن،کنترل و از این جور چیزا رو بکوبی رو زمین یا رو میز.چهارشنبه هفده دی داشتیم نهار میخوردیم،خونه مامانم اینا بودیم،یه لحظه حواسم نبود با قاشق چنان زدی تو صفحه تلویزیون که یه دایره افتاد رو صفحه!بعدم اون دایره تبدیل شد به دو تا خط تقریبا ضخیم و تقریبا به اندازه طول تلویزیون!

هیچی دیگه،شیطنتات خیلی زیاد شده.

نمیدونم از کی بود که چیزیو دستت میگرفتی،از دستت که میفتاد خم میشدی برش میداشتی دوباره وایمیسادی.همیشه کنار ممیز عسلی وایمیسی،چیزیم از دستت بیفته خم میشی برش میداری.حتی اگه قبل از اینکه بلند شی دوباره بیفته دوباره برش میداری.هر چند باری لازم باشه این کارو میکنی.الهی مامان به فدای دستای کوچولوت.

مامانم از این حلقه رنگیا برات گرفته،خاله سارا (خواهرم) بهت یاد داده که حلقه ها رو بندازی تو استوانه.اولین بار سه شنبه شونزده دی ماه بود این کارو کردی.الانا دیگه حسابی وارد شدی و خو دت حلقه ها رو برمیداری و میندازی تو استوانه.Yahالبته فعلا یاد نگرفتی به ترتیب بذاریشون.همینم خیلی خوبه پسر گلم.

بوس رو هم یاد گرفتی.میگم آرش بوس بده دهنتو میاری جلو.قربونت برم من.Heart Smile

بهت میگم سلام و دستمو جلو میارم باهام دست میدی.اوایلش برات جالب بود و میخندیدی.میگیم آرش بای بای دست تکون میدی.چیزی دستت باشه بگبم آرش بدش؛میدیش ولی ولش نمیکنی.

لباسشویی خیلی توجهتو جلب میکنه.صداشو میشنوی هر جا باشی خودتو میرسونی.هم میخوای بری نزدیکش،هم جرات نمیکنی بدو میای پیش من.یه شب خواستم بخوابونمت،لباسشویی روشن بود،بردمت تو اتاق.ولی همه حواست به لباسشویی بود.راه افتادی رفتی تو آشپزخونه.هیچی دیگه،منم ولت کردم تا هر کاری میخوای بکنی.تا آخرشو نشستی نگاش کردی!چند دقیقه آخر دیگه خیلی خوابت میومد اومدی شیر خوردی خوابیدی.ساعتم نزدیک یک بود.

الانا دیگه ترست ریخته،همش از لباسشویی آویزونی و دستکاریش میکنی.سرتو هم میبری تو درش!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدالبته دایی محمد این کارو کرد تا ترست بریزه،شما هم یاد گرفتی عزیزم.

 تو برنامه هی تلویزیونم از اعلام برنامه های شبکه دو خیلی خوشت میاد.هربار که پخش میشه میری پای تلویزیون.و همچنین صدای اذان رو که میشنوی میری جلوی تلویزیونو گوش میدی.کوچیکتر که بودی از اول اذان تا آخر نماز که بعد از اذان پخش میشد میشستی نگاه میکردی.ولی الان دیگه نه.وسطاش حواست پرت میشه و میری پی بازی.

چند وقتیم هست لجباز شدی!خیلی جیغ جیغ میکنی.نذاریم کاریو بکنی یا چیزیو ازت بگیریم شروع میکنی جیغ جیغ کردن و خودتو میکوبی زمین!شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن اینو از کجا یاد گرفتی نمیدونم.

از مو هم خیلی خوشت میاد!وقتی موهامو میبینی ذوق میکنی و با خنده میای موهامو محکم میگیری و دهنتو میزنی به سرم!موهای مامانمو هم خیلی میکشی.

وقتی دوتامون تنها خونه ایم،تا کنارت بشینم با اسباب بازیات سرگرم میشی،ولی همینکه پاشم برم آشپزخونه با یه چیزی تو مایه های گریه میای دنبالمو ازم آویزون میشی.سبدی قابلمه ای چیزی میذارم جلو دستت،کمی سرگرم میشی ولی باز دوباره میای سراغم.اینه که نمیذاری خیلی به کارام برسم.

 نخوای چیزی بخوری،دهنت که میذارم،حالت بهم میخوره و اغ میزنی!بعضی وقتا دیگه بهت نمیدم بخوری،ولی بعضی وقتام به خوردن ادامه میدی.تازگیام فهمیدم چرا موقع خوردن آش و سوپ حالت بهم میخوره،از سبزی تو غذاهات خوشت نمیاد.سبزیاشو جدا کنم میخوری.

 یه چیز دیگه،مدتها بود که برای خوابوندت باید رو توپ میشستم و کلی میپریدیم تا بخوابی.یه مدتیه ه تو ترکی.یعنی برا تشک میندازم اینقد روش قل میخوری و اینور اونور میری تا شاید بعد از نیم ساعت بخوابی.تازه بعضی وقتا وسطاشم پا میشی بازی میکنی و میخندی.

شب دومش خونه بابای بابایی بودیم.از بس وول خوردی و اینور سرتو رو زمین گذاشتی،اونور سرتو رو زمین گذاشتی،رفتی رو مادر جونو،اینور اونورش،میومدی پیش من،مادر جون گفت تو شکم چطور جات شده اینقد وول میخوری!گفتم اون موقع آروم بودی.بعدش که درد دندون درآوردنت شروع شد و گریه و زاری.بابایی و عمو رضا تا صبح سه بار گذاشتنت تو پتو و تابت دادن تا خوابیدی.شب بعدشم خودت از بس وول خوردی خوابت برد.برگشتیمم سرما خوردگیت اذیتت میکرد نمیتونستی بخوابی،تو کریر میخوابوندمت.خلاصه دیگه یا خودت اینطوری با هزار مکافات میخوابی،یا خوابت نمیبره گریه میکنه میذارمت تو کریر تابت میدم تا بخوابی.اینطوری خیلی بهتر از رو توپ نشستنه.میخوام یاد بگیری خودت بخوابی.سخت هست ولی بالاخره یاد میگیری.

خوب آرشم جونم اینا کارایی که تو نه ماهگیت یاد گرفتی و انجام دادی.

ایشالا تو یه پست دیگه عکساتم میذارم و شیطنتاتم به تصویر میکشم پسرم.

برات جشن دندونی نگرفتم ولی تو جشن تولدت جبران میکنم.

ده ماهگیت مبارک باشه پسر گلم.خیلی دوست دارم آرشم.خدا رو همیشه به خاطر داشتنت شکر میکنم.

شکرت خدایا که آرشو بهم دادی.ممنونتم.

خدا همیشه پشت و پناهت باشه پسر عزیزم.سلامتی و سعادت و خوشبختی و عاقبت بخیری رو برات آرزو میکنم.و اینکه مادر خوبی برات باشم و هیچی برات کم نذارم.

میبوسمت قند عسلم. Heart Smile

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (2)

خاله مهديه
30 دی 93 11:06
سلام عزیزم..ده ماهگی آرش جون مبارک.انشالا دامادیشو ببینید منتظر عکسای جدیدش هستم راستی بعد از اینکه پست ده ماهگی فاطیما رو آپ کردم اومدم پست شما رو خوندم و کلی هم تعجب کردم .این دو تا فسقلیا کاراشون خیلی به هم شبیهه...خیلی برام جالب بود خوشگلتو ببوس از طرف من
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.ممنون.حتما عکساشم میذارم.آره دیگه،بچه ها یه مسیر رشدو طی میکنن.باش.ممنون.
مامان اهورا
5 بهمن 93 16:27
آرش جون 10 ماهگیت مبارک ایشالا 120 سالگیت دیدی هدی زمان چقدر زود میگذره بعدا کلی دلتنگ این روزا میشی
مامان
پاسخ
ممنون.آره واقعا.از الانم دلتنگم.